در آستانه ی تولد شاملو, بامدادی که به نام و برای انسان برخاست

نوشتن از انسان چندوجهی چون شاملو (شاعر، مترجم، روزنامه نگار، فرهنگ و قصه نویس) به همان اندازه که دشوار است، خواستنی نیز هست. دشوار است چراکه زندگی - به اعتقاد من صادقانه ترین شعرش بود- و آثارش، یاد آوار بازیافتن انسان است در تقابل با دیگران و افشاگری فریبهای خورنده ی مرکزیت ناخواسته.
/آنک قصابانند/ بر گذرگاهها مستقر/ با کنده و ساطوری خون آلود/ و تبسم را برلبها جراحی می کنند/ و ترانه را بردهان/
دشوار است چراکه غرش شعرش بر انکار دیگرانی است که معنای زندگی را به سکوت، رضا، و بعضا خشنودی صوری بسته اند
/چراغی به دستم / چراغی در برابرم/ من به جنگ سیاهی می روم/
و به همان اندازه شور انگیز است چراکه انسانی از این دست، رخداد عظمت و پیکار خستگی ناپذیری است که با همه ی محدودیت ها، رنج و دردی که به آن آلوده است و دست به گریبان، سرفرازانه به هرآنچه ناانسانی و قشری است نه ای ابدی می گوید
/و من همچنان می روم/ در زندانی که با خویش/ در زنجیری که با پای/ در شتابی که با چشم/ در یقینی که با فتح من می رود دوش با دوش/ از غنچه ی لبخند تصویر کودکی که بر دیوار دیروز/ تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن/ بر بوته ی یک اعدام: /تا فردا.
بدون شک موتیفهای اصلی اشعار شاملو خواست عدالت و آزادی است که بر بستر رنجی عمیق گُر می گیرد. شعر شاملو آکنده از اضطراب، رنج و اندوه انسان است. خواه این رنج از ساده لوحی آنانی نشات گرفته باشد که پذیرای ستم اند
/مرگ من سفری نیست/ هجرتی است / از وطنی که دوست نمی داشتم / به خاطر مردمانش/
و خواه در رثا و فراق انسانهایی که در راه توسع آگاهی انسان آرمانی، پوینده و اندیشه ورز ، جانانه شعله می کشیده اند
/کاشفان چشمه/ کاشفان فروتن شوکران/ جویندگان شادی/ در مجری آتش فشان ها/ در برابر تندر می ایستند / خانه را روشن می کنند و می میرند.
ادامه مطلب






























